دلم ميخاست همين حالا يك طنابِ دارِ آمادہ همينجا وسطِ اتاق ظاهر ميشد. خيلي محكم و مطمعن طوري كـہ مو لاي درزِ مرگ حتمي نرود. بلند ميشدم و بي ترديد و بي دردسر خودم را از شر خودم و همـہ را از شر من خلاص ميكردم. خيلي خستـہ ام. براي محيا كردن بساط مردن خيلي خستـہ ام. خستـہ و بي انگيزه. رنج هيچوقت نـہ تمام ميشود نـہ تقليل پيدا ميكند فقط صورتش را تغيير ميدهد بـہ هرچـہ تو نيازمندِ آني. حالا هنوز فكر ميكني من قرار است تورا نجات بدهم؟! چـہ فلاكتي كـہ دچار ماست چـہ يأسِ بي نهايتي عزيزِ من!
hasti
برچسب:
نویسنده: نگار قاسمی